

همه ی مدادرنگی ها مشغول بودن به جز مداد سفید، هیچ کس به او کار نمی داد. همه گفتند تو به هیچ دردی نمی خوری. یک شب که مدادرنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد، ماه کشید، آن قدر ستاره کشید تا کوچک و کوچک تر شد، صبح توی جعبه ی مدادرنگی جای خالیش با هیچ رنگی پر نشد!
تصویر
عناوین یادداشتهای وبلاگ
چاپ عکس های دلخواه شما
لینک
ساعت
LOST نظرسنجی سریال
اوقات شرعی
آمار وبلاگ
بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 26
کل بازدید : 362867
کل یاداشته ها : 174
بازدید دیروز : 26
کل بازدید : 362867
کل یاداشته ها : 174